پلک نمی زنی.حواست به هیچی نیست جز چیزی که می بینی. یکم فکر کن. حتی حواست به اون چیزی که می بینی هم نیست. نه غبطه می خوری نه حسودیت می شه. به الان خودت فکر می کنی که دیدنش برات ازبودن باهاش قشنگ تره و همین "قشنگ " بهترین توصیفیه که تو همه ی زندگیت دنبالش بودی و حالا داری می چشیش. هر چند محدود خیلی کم. قد چند تا پلک زدن شاید برا همینه که پلک نمی زنی. حاضر نیستی به بغل دستیت بگی دهن گشادش رو ببنده یا بهش لطف کنی و چیزی که میبینی رو نشونش بدی آخه این عشق ها غیرت بردار نیست. منتظر می شی حرفش تموم شه تا تموم شدنش ثانیه شماری می کنی . در طول صحبتش نگاش نمی کنی.
شاید فقط حس رو القا کنم و بیشتر ازین نمی گم .
در عین اکنون و همه ی دوست داشتنی ها به این فکر می کنم که چه درد "قشنگی" است یاد این همه در نبودشون و کاش می دانستند که اگر روزی آنها را از دست دهم چقدر به یاد الان خواهم افتاد که از دستشان نداده بودم و قدر شان را نمی دانستم .
