حالم گرمه. مخصوصا از دل و روده تا بغض گاه. یعنی یه دردی از بالای معده شروع می شه میاد بالا ...بالاتر می رسه به حلق بعد می مونه. با کلی سمبه و دوست و درد و دل هم بیرون نمیاد .ازین ویروس جدیداست شاید یا شایدم پسته و بادوم هندی زیاد خوردم یا اصلا ربطی به عید و غیر عید نداره.
من با دموکراسی و اساسا احترام به همه و جمع این شر و ور ها مشکل دارم.اذعان می کنم تا وقتی برام خوشایند باشه مشکلم رو ابراز نمی کنم و عقیده ی سایر هم نوعانم رو تحمل می کنم. ولی دیگه این استدلال برام ارضا کننده نیست که همه که چرت نمی گن. دور از جون اکثریت شما اتفاقا اکثرا اکثریت شاعران گوسفندی هستند که دنبال زنگوله دور گردن شاعرترین اند. چون خسته شدم.
همه ما دلقک های این دنیا هستیم که به نوبت نمایش خودمون رو که با تقریب خوبی تکرارنمایش نفر قبلیه اجرا می کنیم و بقیه بهمون می خندند. نمایش اصلا پیچیده نیست. بازیگر. یک دیوار تماشاچی ها.بازیگر بدون هیچ توضیح قبلی ای میره رو سن. با یه دیوار روبرو می شه و همین. منتظر یه اتفاق می مونه ولی مهمترین اتفاق اینه که هیچ اتفاقی نمی افته. خسته می شه. تماشاچی ها حوصله شون سر نمی ره چون تا ته داستان رو بلدند. بالاخره اعتماد می کنه. بعد یه روز یه چشمک یه سیگار یه سکس یه ترم یه عمر یه خماری یه نعشگی یه شکست یه غرور بعد از یه بی حاصلی بالاخره اعتماد می کنه شاید بعد از این که ترسش از خندیده شدن ریخت می خواد به دیوار تکیه بده و وقتی تکیه میده بین زمین و آسمون یاد نفر قبلی می افته و افکارش تو صدای قهقه ی جمعیت مبتلا گم می شه. بعد از خندیدن طولانی همه منتظرند تا اسمشون پشت بلندگو خونده نشه.
دلم برا آدمای نامربوطی تنگ می شه و آدمایی که دورمم دلم رو می زنن کاش بدونشون می شد.دلم می خواد برا اسرای جنگ جهانی دوم یه دل سیر گریه کنم. و پرخاش کنم به دشمنان صلاح الدین.
دلم می خواست ماهی هام می دونستند که از مردنشون واقعا ناراحت می شدم و این که دوتای آخری رو تو دریاچه پارک ملت آزاد کردم واقعا قصد بدی نداشتم ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم هر روز صبح که پا می شم ببینم یکیشون شده اندازه دمپایی و کج و کوله رو آب وول می خوره و بقیه هر چند وقت یک بار میان سراغش که به خیال خودشون بیدارش کنن.
دلم می خواست لاک پشت زشت احمقم می فهمید که بعد از یه روز حالم ازون نگاه مسخرش بهم خورد و اینکه اگه می خوام آزادش کنم اصلا به خاطر وسعت دنیای اون نیست و من حاضرم اشتباه پنج هزار تومنی ام رو به دریای خزر بسپارم ولی اون چشمای شبیه مارمولک رو دیگه نبینم.
دلم می خواست اتاقکم ازین روشن تر می بود شفاف تر نه هیچ چیز نشده...حداقل هیچ اتفاقی نیفتاده .نمی دونم. ولی دوست داشتم می تونستم چراغ های بیشتری روشن کنم.
نه باور کن من آدم بی ربطی نیستم همش مربوطه..نه پازل که نیست...نه نه نفهمیدی دلم گرفته بود قرارمون این نبود ولی بالاخره تمام قبلی ها و بهت قول می دم تمام بعدی ها اعتمادکردند و خواهند کرد. اگه مجبوری پس حداقل دلقک خوبی باش. بگذار همه فکر کنند تو نمی دونستی که دیواری وجود نداره .
