تبليغاتX
mazozo

mazozo

بهترین اسمی که صدا شدم

 

نیاز به تغییر هست. هم هست. هم نیست. اصلا نباید. هم دل می گوید بگو. هم عقل می گوید خاموش. هم دوست دوست است و هم نخواهد فهمید. باید نعره زد؟ درد می پیچد در دلمان یک هو. شاید هم خورشید خیلی هم در حقم مادری نکرده. دست و دلم به فکر هم نمی رود. شاید آیندگان به من بخندند. شاید هم هیچ نشنوند. حتی ازین نمی ترسم که هیچ یک از آیندگان یک کلمه هم از من و ترسم و افکارم نشنوند. دست و دلم. دلم .دلم به نوشتن نمی رود. نیاز به تغییر هست. تغییر دردناک است. کلا دردناک است. هم تغییر هم همه چیز.شاید روزی با خنده . شاید روزی در بستن پیمان من حتی خدا هم تنها گواهم نباشد. اگر کفر نبود می نوشتم که شاید هم باشد ولی زود فراموش کند.هیچ وقت .هیچ وقت فکر نمی کنم. دیگر هیچ وقت فکر نخاهم کرد چیزی از من بعید است. دیگر هیچ وقت محکم حرف نخواهم زد.شاید راست می گفت حسی که می گفت این روز ها این گونه ام که به هر کسی می رسم گمان می کنم که آن قدر دوست بوده ایم که زمان... . می دانم که این روز ها اتفاق خواهد افتاد. ای کاش می دانستم این روز ها در راهند. این روز ها. لعنت به این روز ها.  وقتی زلزله می آید همان را با خود خواهم برد که همیشه فکر می کردم. این تنها چیزی است که هنوز به آن فکر می کردم. حتی این روز ها. من انسان ضعیفی نبودم ولی از ضعیف ها بدم می آمد. نمی دانم هنوز حق دارم این طور باشم. من هنوز ضعیف نیستم. ولی سخت است این روز ها. امان از این روز ها. امان از نتوانستن. امان از جبر. همیشه موفقیت مرا می ترساند. همیشه از راه موفقیت متنفر بوده ام. از انسان های موفق متنفرم. از نفهمیدن بدم می آید.شنیده ام امنیت یکی از بزرگترین نعمات خداوند است. در امان نیستم. لعنت به ان روز. لعنت.روزی تمام دنیا را خواهم بوسید آن را کف دستم خواهم گذاشت و آرام به آسمان فوت خواهم کرد. روزی که دنیا برایم بی ارزش شود و بی ابرو نزدیک است از همه چیز خواهم گذشت . دنیا پست است از همه ی انسان ها پست تر. دلم قد کل دنیا گرفته است. ای کاش زور دلم به خدا می رسید. شاید ... شاید روزی برسد . اگر آن روز برسد به تو خواهم گفت این روز ها چگونه بودم. به چه چیز فکر می کردم. از تو .از خودم .از ما از بقیه از دنیا. این روزها اشک هم نخواهم ریخت. کاش حافظ زنده بود . فقط به اندازه ی یک غزل. ای کاش میرزا محمد صادق صادق می بود. فقط به اندازه ی یک ظهر دهم. آن ها زنده اند شاید. شاید من زنده نیستم این روز ها.به چند هفته ی پیش فکر می کردم. چقدر مضحک بوده ام وقتی با شوق راجع به آینده ام فکر می کردم. نوشتن. خواندن. بودن. بودن. واقعا این آخری چقدر مسخره است این روزها. من آدم ضعیفی نیستم . ما ضعیفیم. ما هیچ نیستیم ما نیستیم. ما وجود ندارد. من حتی فکر نمی کنم. من هم نیستم. ترنج هم مسخره است حتی. دلقک ها تنها موجودات با ارزش دنیا هستند. آنها حتی تنها موجودات دنیا هستند. دنیا دیگر راه نمی رود این روزها. تف به ذات دنیا. من...من.من..من؟ من! دوست دارم بخوابم. زیاد وقتی بیدار شدم دوست دارم باز هم بخوابم. آنقدر بخوابم که یک دلقک با لوندی اش سعی کند بیدارم کند. ای کاش زود از بیدار کردنم نا امید نشود. شاید.شاید روزی برسد که با این روزها فرق کند. تمام عمرم این روزها بود. تمام وچودم را این روز ها گرفته. آغوش می خواهم آغوشی گرم که توضیح نخواهد. آغوشی که با من بلرزد. با من بغض کند .نداند و گریه کند. گریه کند و گریه کنم. دوست دارم داد بزنیم. نعره بزنیم و هیچ نگوییم. دوست دارم دعوا کنیم. بخندیم ولی هیچ از هم ندانیم نه. هنوز نریختم. امان از روزی که عمود خیمه آتش گرفت. ای کاش تفال می زدی. ای کاش. این روزها می توانم توی صورت خورشید نگاه کنم. انقدر که او روی بگرداند. تو خورشید نباش. التماس می کنم.  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 21:42  توسط رضا  | 

 

این جا می خواد بارون بیاد این جا می خوام بارون بیاد. قبلا ها میومد. نه همیشه ولی میومد. دلها صاف می شد. ابرا سر و صدا می کردن. آدمها گریه می کردن. عاشق هم می شدن. می شستن هم دیگه رو . می ریختن دور حساب کتاب رو. فقط از بارون لذت می بردن.  وقتی بارون میومد کسی فکر موفقیت نبود. صدای ناودون قشنگ بود نه چیز دیگه. می گن تو این شهر بارون نمی خواد بیاد. میاد. غلط کرده. وقتی بارون میاد آدم دوست داره حرف بزنه. اصلا به این فکر نمی کنه تاییدش کنن یا نه. دوست داره حرف بزنه .مثل بارون شه.بارون نمیاد که آدمها آب  ذخیره کنن برا خوردن.بارون اگه هم بیاد برا اینه که ما حال کنیم. من می دونم بارون میاد. بالاخره بارون میاد.خدا کنه بیاد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 19:57  توسط رضا  | 

 

هر گندی خواستی بزن. ولی با من صداقت تام داشته باش. دهان همه را خواهم بست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 23:51  توسط رضا  | 

 

۲۰ سال بعد. یعنی ۷۳۰۵ روز دیگه.کاش ۷۳۰۵ زیاد باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 3:12  توسط رضا  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 23:51  توسط رضا  | 

 

حالم داره از یه نفر به هم می خوره. دلیل ندارم. ولی چندشم میشه ازش اصلا. به خودشم نمی تونم بگم چون مفسده(!) برانگیزه. دلم می خواد پیش یه نفر بشینم و پشت سرش تمام احساسم رو بگم و لهش کنم . و بعد تو روی خودش از ته دل بخندم. از دور تنفسش رو حس می کنم و جندشم می شود. ااااه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:16  توسط رضا  |