تبليغاتX
mazozo

mazozo

بهترین اسمی که صدا شدم


 به دیوانه ها قرص خواب می دهند.

آنها را می خوابانند. بعضی از آنها راحبس می کنند. تا انسان های غیر دیوانه راحت تر زندگی کنند. بعضی غیر دیوانه ها به این یقین رساندندم که اگر روزی تعداد دیوانه ها بیشتر شود بشر غیر دیوانه برای راحتی دیوانه ها هرگز حاضر نیست بخوابد یا حبس بکشد.

 جای تاسف دارد ولی آرزو می کنم روزی مجنون ها آنقدر بیشتر از غیر مجنون ها شوند تا بفهمید انسان های عادی چقدر خطرناک هستند و دیگر این طور مثل کسانی که بیشتر می فهمند پوزخند مسخره ای روی دهانتان شکل نگیرد .



+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 3:14  توسط رضا  | 


انگار نبض ها هم خسته شدندم.

عادت.



+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 2:25  توسط رضا  | 

 

کاملا جدی...تا به حال این عمق افسوس را نچشیده بودم. که...اگر هم می شد تا دم مرگ صبر کرد و درست قبل از لحظه ی استیفای روح آخرین مدل گوشی موبایل را در دست داشت مطمئنا بعد از روشن کردن گوشی مدل بالاتری وارد بازار می شود که حسرت آخرین گوشی را بر دل آدم می گذارد. حالا یه عمر صبر وبدون گوشی سر کردن بخورد توی سر متوفی. لطفا چانه نزنید که "دقیقا -ه- دقیقا لحظه ی قبل از مرگ اگر آخرین گوشی را روشن می کرد...."یا "کمپانی مربوطه گوشی را روشن تولید کند..."که اصلا شوخی نکردم و حوصله ی نمک ریخته شدن را ندارم.

 

به قول دوستان پی نوشت: آنهایی که مرا می شناسند می دانند الان اول صبح من نیست.امتداد شب است هنوز. آنقدر این موضوع که البته چیز دیگریست و این قالب را گزیده اذیتم کرد که نتوانستم همین پنج و نیمی که همیشه می خوابیدم بخوابم.

۲: اه به این زندگی که لااقل همین یک سوراخ را دارد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 6:40  توسط رضا  | 

 

به نظرم می رسه اگه آدما فلسفه نبافند زود تر می تونن حرکت کنن.  اصلا چه کار مذخرف (مزخرف) ایست این که برای هر حرکتی اول فلسفه پیدا کنیم. تازه وقتی فاجعه پیش میاد که برای کار انجام شده بخوای فلسفه بتراشی. زندگی روونه جاریه رهاست باید گذشت. رد شد. لذت برد.بخشید.نباید فلسفه بافت به نظرم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 0:34  توسط رضا  | 

 

جای خالی کسی که روزی جایی نداشت و قراری نبود جایی داشته باشد و الان هم ندارد تازه بعد از سالها آن هم امشب الان دراین ساعت دارد کمی درد می کند که ای کاش کمی آن قدر منطقی یا شاید غیر واقعی (طبیعت) نمی بودم. شایدهم از تاثیراتی چیزی باشد. پی نوشت و این ها هم ندارد.حالا بیا صد جور ایجاد رمز و اینها برایش بگذار . چه فرقی می کند وقتی حتی با خودت هم رو راست نیستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 4:4  توسط رضا  | 

 

دوست دارم یک بچه داشته باشم. اصلا فرق نمی کند دختر یا پسر. مادر نداشته باشد حتما. خلاء مادرش را هم احساس نکند به هیچ وجه. حدود  ۱.۵ تا ۴سالگی نوسان کند. اگر هم بزرگ شد که ترجیحم به نشدنش است به مدرسه نفرستمش. بعد هرگز اجازه نخواهم داد بچه ی با ادب و استریلیزه ای باشد. با او در کوچه بازی خواهم کرد تا خاکی و زخمی شود. به او یاد خواهم داد به کسانی که سزاوارشند فحش ناجور دهد. ولی طردشان نکند.سعی می کنم احترام واقعی را یاد بگیرد. سعی می کنم با وجود این که بین ۱.۵ تا ۴ سالگی نوسان می کند انسان آزاده ای باشد.دوست دارم همیشه سرش را روی شانه ی من بگذارد و بخوابد. دوست دارم همیشه زودتر از من بیدار شود و انقدر اذیتم کند که بیدار شوم. البته این که همیشه زودتر از من بیدار شود فکر نکنم خیلی دور از ذهن و رویایی باشد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 15:3  توسط رضا  | 

 

تا میای تکون بخوری یکی توت می گه دو دو تاش چنده؟

تا حرف می زنی می گن دو دو تاش چنده؟

تا یکی رو می بینی پیش خودت می گی دو دو تاش چنده؟

تا یکی می بینتت (احتمالا)  پیش خودش می پرسه دو دو تاش چنده؟

تا... اصلا هیچ غلطی هم که نمی کنی می گی داره دیر می شه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 2:20  توسط رضا  |