بیست دقیقه مونده تا دو. هفت هشت دقیقه تا نه .احتمالا نه صبح .عقربه قرمز بلند عمود یه سطح زمین مونده. هنوز نهار نخوردم. صبحونه یه لیوان چای با چند تا قند بود. بابا رفت بیرون یه دو ساعت پیش . فکر کنم مامان خوابه. مثل ساعت دیواری.
منم تختم رو جمع نکردم.ازین کار لذت می برم داشتم کتاب می خوندم. نفرین خاکستری. ۱۲۰ سی صفحست.شصت صفحه رو خوندم. اتاقم نامرتبه. دو تا پیراهن روی صندلی آویزونه. شلوارو تی شرتم پهنه زمینه. کسی هم دفتر نیست برم اونجا. یه حوله ی کوچولو نمی دونم از کی رو شوفاژه. صدای کولر میاد. بچه ها نیستند. خیلی حوصلم سر می ره. دوست دارم تو گرمای ظهر بزنم بیرون. دلم آدم جدید می خواد. دلم می خواد بی ربط حرف بزنم.
نه حوصله ی آدم خیلی جدید ندارم. بیشتر بچه ها رو تو این هفته دیدم یا باهاشون حرف زدم یا نمی شه با هاشون حرف زد. یا وقت ندارن شایدم حوصله شون سر نمی ره.یا رفتن.
در هر صورت حوصلم به شدت سر می ره لطفا سریعتر یکی منو ازین حالت دربیاره. اصلا سعی نمی کنم میزان محبوبیت...سرگرمی.. توانایی علافی..و این چیزارو تست کنم یا بالا ببرم و به رخ بکشم. فقط حوصلم بد سر می ره .تقریبا از هر پیشنهادی استقبال می کنم. لطفا سریعتر یکی منو ازین حالت دربیاره ... لطفا. منتظرم
