تبليغاتX
mazozo

mazozo

بهترین اسمی که صدا شدم

 

حسب امر دوست جدید و خوبم مریم (یا حق) بنا شد ده افتخار و ده قانون رو که تو زندگیم دارم بگم. از قوانین شروع می کنم: البته نمی دونم قانون عوض بشو هست یا نه ...از کی باید شروع شده باشه و تا کی تاریخ مصرف داره....و تمام مواردی که احتمال داره بعدا بهش گیر بدین

۱- جدی نیستم....زندگی برام شوخیه.

۲- افکارم رو برا خودم تو گنجه نگه نمی دارم و سعی می کنم مورد نقد قرار بگیرن.هر چند وقت خرابش می کنم دوباره می سازم.

۳- نمی گذارم کسی بیشتر از حدی که براش وجود داره بهم نزدیک شه. اگه شد پشیمون میشه.

۴- به کسانی که صنمی باهاشون ندارم نزدیک نمی شم.

۵- به کسی کمک نمی کنم مگر این که خودش بخواد. اگه خواست خیلی بیش ازون چیری که انتظار داره براش انرژی می گذارم.

۶- حق کسی رو نمی خورم ولی اگه کسی حقم رو خورد پشیمون میشه.

۷-تو هر رابطه ی دوستی فقط یک بار دلخور می شم (بعدش رابطه ای وجود نخواهد داشت.)

۸-کمتر عذر خواهی می کنم ولی اصلا دوست ندارم کسی عذر خواهیم رو قبول نکنه مگر نه پشیمون میشه.

۹- روی دوستام و خانوادم تعصب زیادی دارم و اگه کسی بهشون بی احترامی کنه پشیمون میشه.

۱۰-به کسانی که چیزی بهم یاد میدهند احترام می گذارم و کسانی که بهم هدیه می دهند رو دوست دارم. 

و اما افتخارات:توضیح این که من فکر می کنم اتفاقا انسانها می توانند بخاطر چیز هایی که دارند و اکتساب نکردند افتخار کنند.

۱- من به  پدر و مادرم افتخار می کنم.

۲- من به ده روز اول ماه محرم افتخار می کنم.

۳- من به دوستانی که دارم بشدت افتخار می کنم و این رو مدیون دانشکده و دبیرستانم هستم.

۴- من افتخار می کنم که عده ای راجع به من جوری فکر می کنند که هیچ ربطی به من ندارد .

۵- من به این که با هر قشر آدمی میتونم دوست باشم و به عقاید بقیه احترام می گذارم افتخار می کنم.(احساسم اینه که بازه ی دوستام خیلی زیاده.)

۶- من به تمامی شکست هایی که از سال اول دانشگاه در زندگیم خوردم افتخار می کنم.

۷- افتخار می کنم که هنوز بسیاری از خلقیات دوران کودکیم رو دارم. هنوز بعد از دو روز دلم برای مامانم تنگ میشه و وقتی می بینمش بوسش می کنم.

۸-تمامی دوستی ها برام قابل احترامند و افتخار. ولی به دوستی با سیاوش امیری افتخار می کنم.

چیز دیگه ای یادم نیست یا هست ولی به خودم مربوطه در غیر این صورت پشیمون میشه.

من هم دعوت می کنم ازین عزیزان برای شرکت درین بازی...لطفا علل فلسفی برا بازی نکردن نیارید.

۱-آقای علیرضا حسینی (با این که دعوت من در یلدا بازی را اجابت نکرد .)

۲-خانم عطیه حجاریان

۳-آقای علی بستانی

۴- آقای مرتضی جعفری

۵-خانم فاطمه طهرانی

۶-آقای مهدی طاهر پور

۷-خانم آذرین یزدانی

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 19:37  توسط رضا  | 

 

پلک نمی زنی.حواست به هیچی نیست جز چیزی که می بینی. یکم فکر کن. حتی حواست به اون چیزی که می بینی هم نیست. نه غبطه می خوری نه حسودیت می شه. به الان خودت فکر می کنی که دیدنش برات ازبودن باهاش قشنگ تره و همین "قشنگ " بهترین توصیفیه که تو همه ی زندگیت دنبالش بودی و حالا داری می چشیش.  هر چند محدود خیلی کم. قد چند تا پلک زدن شاید برا همینه که پلک نمی زنی. حاضر نیستی به بغل دستیت بگی دهن گشادش رو ببنده یا بهش لطف کنی و چیزی که میبینی رو نشونش بدی آخه این عشق ها غیرت بردار نیست. منتظر می شی حرفش تموم شه تا تموم شدنش ثانیه شماری می کنی . در طول صحبتش نگاش نمی کنی.

 شاید فقط حس رو القا کنم و بیشتر ازین نمی گم .

 در عین اکنون و همه ی دوست داشتنی ها به این  فکر می کنم که چه درد  "قشنگی" است یاد این همه در نبودشون و کاش می دانستند که اگر روزی آنها را از دست دهم چقدر به یاد الان خواهم افتاد که از دستشان نداده بودم و قدر شان را نمی دانستم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 فروردین1388ساعت 23:33  توسط رضا  | 

 

حالم گرمه. مخصوصا از دل و روده تا بغض گاه. یعنی یه دردی از بالای معده شروع می شه میاد بالا ...بالاتر می رسه به حلق بعد می مونه. با کلی سمبه و دوست و درد و دل هم بیرون نمیاد .ازین ویروس جدیداست شاید یا شایدم پسته و بادوم هندی زیاد خوردم یا اصلا ربطی به عید و غیر عید نداره.

من با دموکراسی و اساسا احترام به همه و جمع این شر و ور ها مشکل دارم.اذعان می کنم تا وقتی برام خوشایند باشه مشکلم رو ابراز نمی کنم و  عقیده ی سایر هم نوعانم رو تحمل می کنم. ولی دیگه این استدلال برام ارضا کننده نیست که همه که چرت نمی گن. دور از جون اکثریت شما اتفاقا اکثرا اکثریت شاعران گوسفندی هستند که دنبال زنگوله دور گردن شاعرترین اند. چون خسته شدم.

همه ما  دلقک های این دنیا هستیم که به نوبت نمایش خودمون رو که با تقریب خوبی تکرارنمایش نفر قبلیه اجرا می کنیم و بقیه بهمون می خندند. نمایش اصلا پیچیده نیست. بازیگر. یک دیوار تماشاچی ها.بازیگر بدون هیچ توضیح قبلی ای میره رو سن. با یه دیوار روبرو می شه و همین. منتظر یه اتفاق می مونه  ولی مهمترین اتفاق اینه که هیچ اتفاقی نمی افته. خسته می شه. تماشاچی ها حوصله شون سر نمی ره چون تا ته داستان رو بلدند. بالاخره اعتماد می کنه. بعد یه روز یه چشمک یه سیگار یه سکس یه ترم یه عمر یه خماری یه نعشگی یه شکست یه غرور بعد از یه بی حاصلی بالاخره اعتماد می کنه شاید بعد از این که ترسش از خندیده شدن ریخت می خواد به دیوار تکیه بده و وقتی تکیه میده بین زمین و آسمون یاد نفر قبلی می افته و افکارش تو صدای قهقه ی جمعیت مبتلا گم می شه. بعد از خندیدن طولانی همه منتظرند تا اسمشون پشت بلندگو خونده نشه.

دلم برا آدمای نامربوطی تنگ می شه و آدمایی که دورمم دلم رو می زنن کاش بدونشون می شد.دلم می خواد برا اسرای جنگ جهانی دوم یه دل سیر گریه کنم. و پرخاش کنم به دشمنان صلاح الدین.

دلم می خواست ماهی هام می دونستند که از مردنشون واقعا ناراحت می شدم و این که دوتای آخری رو تو دریاچه پارک ملت آزاد کردم واقعا قصد بدی نداشتم ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم هر روز صبح که پا می شم ببینم یکیشون شده اندازه دمپایی و کج و کوله رو آب وول می خوره و بقیه هر چند وقت یک بار میان سراغش که به خیال خودشون بیدارش کنن.

دلم می خواست لاک پشت زشت احمقم می فهمید که بعد از یه روز حالم ازون نگاه مسخرش بهم خورد و اینکه اگه می خوام آزادش کنم اصلا به خاطر وسعت دنیای اون نیست و من حاضرم اشتباه پنج هزار تومنی ام رو به دریای خزر بسپارم ولی اون چشمای شبیه مارمولک رو دیگه نبینم.

دلم می خواست اتاقکم ازین روشن تر می بود شفاف تر نه هیچ چیز نشده...حداقل هیچ اتفاقی نیفتاده .نمی دونم. ولی دوست داشتم می تونستم چراغ های بیشتری روشن کنم.

نه باور کن من آدم بی ربطی نیستم همش مربوطه..نه پازل که نیست...نه نه نفهمیدی دلم گرفته بود قرارمون این نبود ولی بالاخره تمام قبلی ها و بهت قول می دم تمام بعدی ها اعتمادکردند و خواهند کرد. اگه مجبوری پس حداقل دلقک خوبی باش. بگذار همه فکر کنند تو نمی دونستی که دیواری وجود نداره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:41  توسط رضا  |