بنام خدای من. بنام خدای من که مهربون ترین مهربوناست. یه دونست .تکه. دوسم داره.ولم نمی کنه.به نام خدایی که نمی دونم دوس داره این جا. اینو بنویسم یا نه.
قبل از همه باید عذر خواهی کنم.از مزوزوی عزیز.عذر خواهی چون نتونستم.نشد.عزیزم اسمی که از لب قشنگ تو بیرون اومد.نتونست هیچی نگه.نتونست هیچی نشنوه.هر کی هر چی خواست بهش گفت.بهش بست.مزوزوی من ببخش اگه اونی نیستم که باید.ولی قول بهت می دم .که این آخریشه.دیگه بین ما نامحرمی کنجکاو نخواهد بود.
خواستم بنویسم جوابیه.پشیمون شدم.وقتی پست مرتضی رو دیدم عصبانی بودم.زیاد. می خواستم بدوبیرا بگم.نمی دونم چرا نگفتم. پست پیش رو نوشتم که نقد بشم فحش بشنوم.اصلاح شم(!).ولی...هنوز ازون جا احساس رضایت نمی کنم.می تونم بگم هنوز جاش درد می کنه.بعد از ثبتش ده دفعه پشیمون شدم خواستم بر دارم.پیش خودم گفتم کسی نمی خونه.چه می دونستم.جوابیه براش می نویسن.تاییدیه...شیشی ها...وای نه. خدا!مرتضی گفت من با همه بودم وبه طبع با تو.نمی دونم شاید روش نشد.شاید جسارتشو نداشت..شایدم من نفهمیدم.ولی من برا مرتضی نمی نویسم.من برا خودم می نویسم.برا خودت.
هو...تو!چی کار می کنی اون بالا؟ دنبال چی می گردی یه عمر؟ خسته نشدی؟ ازت بدم میاد...حتی متنفرم.فکر میکنی خیلی پرویی؟ بیا پایین ببین چه خبره؟ زور داری؟ نمی زاری کسی نزدیکت بشه؟ که چی...بیا ببین دارم چی میگم!
من پست قبل رو نوشته بودم چون شاکی بودم.ولی چرا نفهمیدی چی گفتم؟..من گفتم شاکی ام از خودم.من گفتم بیشتر از همه از خودم دلم گرفته.بیشتر از خودم از خدام.خدای من که دیوارش کوتاس.خدای من که می شنوه.می بینه...می فهمه.خدای خود خودم که ارحم الراحمینه که قاضی الحاجاته.من از دلم گفتم که از خودم و خدام بغض داره...تو از جامعه گفتی و آمار.من از رفاقتام حرف زدم تو از هزاران مکان فعال اندیشه و عمل که به تعطیلی کشیده شده.
می بینی مردم ازت یاد گرفتن.هیچ کس از جاش تکون نمی خوره.همه دوست دارن ثابت باشن و بقیه دورشون بچرخن.همه اون بالا نشستن لب وا می کنی از دهنت میزنن.خب زحمت داره.بخوای حرف یارو رو بشنوی فکر کنی .با دلش صحبت کنی.اوووووووه چه کاریه.ببین قیافش چه شکلیه.به تیم تو می خوره یا دشمنه..مگه غیر اینه که از کوزه همان برون تراود که دروست؟.خیلی زحمت نکش...می بینی همه مثل توان.ازت یاد گرفتن.تو هم که خدا نیستی.به همه یه جور می تابی...عدل؟ حرفش رو نزن...سخاوت؟ چی فکر کردی پیش خودت.
مرتضی ببخش منو.می دونم شاید زیاده روی کنم.من به تو جواب نمی دم.دارم پیش خودم مرور می کنم زندگیمو.شاید دارم به زعم خودم جواب طیفی رو می دم که همیشه دلمو شکوندن همیشه دلم ازشون می گرفت. هیچ وقت تاحالا چیزی نگفتم ولی دارم سر ریز می شم.ببخشید اگه تمام حرفام حق تو نیست.
از جامعه گفتی احتمالا با بحث معروف که ما همه دیفرانسیلیم و باید با هم باشیم که گنده شیم و انتگرال و ساخت جامعه و اینا..آشنایی. می دونی من هر وقت قبول کردم که من فقط دیفرانسیلم و تنها نمی تونم کاره ای باشم و باید کار گروهی و اینا...یه جماعتی پیدا شدن گفتن" آها...صبر کن.می دونی تکینگی یعنی چی؟ چیزی از نقطه انفصال شنیدی؟ ناپیوستگی رفع شدنی می دونی چیه؟" اینا همشون منم. تاحالا چقدر از باگ یه سیستم شنیدی؟چقدر بهت گفتن که تو باگه سیستمی؟ من خیلی شنیدم.تاحالا چقدر آدما دربارت گفتن اگه فلانی باشه من نیستم؟.علامه حلی میرفتی نه؟من روزبه می رفتم.جایی که خیلی شبیه دانشکدتون نبود.یه معلم داشتیم سال آخر.همیشه تکلیفای من و یکی دیگه رو چک می کرد.اگه کوچکترین نقصی داشت پرتمون میکرد بیرون .یه بار بعد از این که اخراج شدیم رفتیم سالن مطالعه تمرینامو بنویسیم یکی فرستاده بود دنبالمون که ببین این بچه "قرتی های سوسول" از رو هم کپ نزنن ...کیوان یکی از اساتیدیه که الان خیلی رابطه ی خوبی باهاش دارم ولی اون حرفش خیل برام آزار دهنده بود.یه ناظم داشتیم خدا حفظش کنه هر روز صبح بهم گیر می داد.می دونی قضیه چی بود؟ خونه ی ما تا مدرسه 5 دقیقه فاصله داشت .ساعت تاخیر هم7:15 بود.سه تا تاخیر غیبت غیر موجه بود و مدرسه هم اصلا با غیبت شوخی نداشت. منم که آدم سو استفاده کن.7:10زود تر پا نمی شدم .برا همین مجبور بودم سرمو بگیرم زیر شیر آب و تا مدرسه بدوم.جناب ناظم می گفت چرا روغن زدی به موهات؟ می گفتم آبه.می گفت اگه آبه یه زنگ وایستا خشک شه بعد برو سر کلاس. فکر غلط نکنی ها...به خدا ناراضی نیستم.خاطرات دبیرستان من حتی همینا که تو 16-17سالگی اشکمو در میاورد برام هنوز قشنگن.من هنوز روزبه رو خیلی دوست دارم.بحثم اینه که نمی دونم چرا من از اول اون نقطه تکین بودم .انفصال رفع شدنی.واضحش می شه حذف شدنی.
هنوز بالایی؟ بدون تغییر.می خوام بسوزونمت.آره از این بیشتر.داغ تر از اون که فکرشو بکنی..می گن غم نداری.اسکلی.می خندی .می خندونی.الکی خوشی.اصلا رد نمی کنم.می گم حق با توئه.آره تو راست می گی.ازت سوال دارم.مگه یه آدم مثل من چقدر توان داره؟ گوش کن.ولی قول بده از مواضعت بخاطر احساساتت کوتاه نیای تاحالا شده عزیز ترینات بفرستنت جایی که خودشون ازش می ترسن؟به خدا قصد مظلوم نمایی ندارم.ببین حتی اگه این طور فکر کنی مهم نیست.من سر اینجا بدتر از ایناشم شنیدم. نمی دونم چقدر اینجا رو خوندی ولی بعضی ها هنوز معتقند که من برا دلبری می نویسم.واقعا بلاگ من دختر کشه.بگذریم.پس این حق رو بهت دادم که هر جور دوست داری فکر کنی.احتمالا بیمارستان سوم شعبان رو می شناسی.صبح عید قربان بود.عید اضحی.با گریه زاری عمه هام از خواب پا شدم.بابام اینا خونه ی مامان بزرگ نبودن.با عمو هام حاجی مامان رو بردیم نزدیک ترین بیمارستان..عمو هام ترسیدن...بفهم...ترسیدن.نمی تونستن قدم از قدم بردارن.من رفتم تو اتاق سی پی آر.داشتم می دیدم...چیزای عجیب غریب سوزن آدرنالین رو دیدی؟...چی دارم می گم! ولش کن.بدترین 45 دقیقه ی زندگیم بود تنها بودم...نمی خوام بگم چی گذشت. دکتر اومد بیرون..مثل فیلما.متاسفم. حالا من موندم. اون اتاق.15-10نفر بچه هاش ونزدیکاش که بیرونن .زن عموم که بی خبر از خبر داره مفاتیح می خونه. بیرون منتظر منن.وپرستاری که چون می بینه من گریه نمی کنم.اصرار داره که گوشواره های حاجی مامانم رو از گوشاش در بیارم.گم نشه.تو چه می فهمی؟چی می دونی؟اومدم بیرون.خدا چی ازت کم می شد اگه بابام اون ساعت اون جا بود... بگذریم..فقط یه چیز دیگه.ببین من همیشه دوست داشتم مثل بابام باشم.قصد تعریف ندارم.معمولا(البته قبل از سکته های مکرر بابام) تو این جور کارا بابام می شد جلودار...ماشالا گروه. به هر بد بختی اومدم خونه .خونه ی بدون حاجی مامان.بابام اینا رسیده بودن.از صدای گریه صدا به صدا نمی رسید.بابا که دید من آرومم منو کشید یه گوشه پرسید مامان چی شده؟ بدون مکث گفتم تموم کرده. ساکت شد ولی ناراحت نبود .می دونی چی گفت؟ لعنت به تو.تو چی می دونی؟ خندید گفت نه حالش خوب می شه بر می گرده.چشاش پر التماس بود. می فهمی؟...نمی فهمی یعنی چی. زنده بودن مادرش رو از بچه اش می خواست.کی؟ بابای من.اون که من فکر می کردم و می کنم که قویترین مرد دنیاست. تو چی می فهمی؟ تو اون بالا نشستی فقط می تابی.یه عمره اون بالا نشستی هیچ غلطی نمی کنی.چون بالایی و می دونی که بالایی.من عاشق ابرام.تو بازی های بچه گونه خودشون تورو گم می کنن. اونا حتی نمی خوان که تو گم شی ولی تو گم می شی.می میری.حتی برا چند لحظه.
عزیزم می خوام از سختی برات بگم. تا بفهمی کسی که می خنده و حرفاش همش زشته.کسی که مثل ریگ فحش می ده کسی که صداش برا تو از آلودگی صوتی بیشتر نیست.شاید.فقط و فقط شاید صرفا جهت احتمال.نه بیشتر شاید از دردهای این دنیا بی نصیب نباشه البته اندازه خودش...ببین من دارم بهترین دوستام رو از دست می دم.دوستایی که رو همشون قسم می خوردم.واقعا نمی دونم من عوض شدم یا اونا دارن یکی یکی عوض می شن.میدونی چقدر درد داره بهترین دوستت رو به بدترین شکل بپیچونی؟ببخشید گوشیش دست منه.می گم تماس بگیره..آخه می دونی من استادم تو قطع کردن روابط.باهاشون انقدر سنگین برخورد کردم که از خودم بدم میاد.آخرین کار اونا کاری بود که از اول من باهاشون کردم باور می کنی متکلم وحده شده بود و هر چی فحش بلد بود بهم گفت.فقط ساکت موندم و سعی کردم بغضم رو نشنوه...دوست داری بشنوی؟نرو.بشین گوش کن.قبل امتحان مغناطیس 1 بود.شاید یک هفته قبلش.داشتم سعی می کردم درس بخونم. بابا از سر شب می گفت قلبش درد می کنه. بابا در زد اومد تو اتاق.ساعت 2 بود.گفت هنوز بیداری؟ گفتم چرا نخوابیدین؟گفت قلبم نمی زاره.زیر زبونی داریم؟...خوابوندمش.نزاشتم تکون بخوره. امبولانس اومد 3 تا زیر زبونی خورده بود.حرف .دوا.سوال.جواب.سابقه قبلی داشته؟ 7سال پیش سکته کردن.تو خانواده؟ تقریبا همه مشکل قلبی دارن...می شه تلفن رو بدین؟ پچ پچ..پچ پچ..پچ پچ....می دونی چی دیدم؟ نمی دونی عزیزم.آمپول آدرنالین.بار دومم بود.هنوز خودشون دو به شک بودن...ازت سوال دارم دوست عزیزم.تا حالا تو سی سی یو ساعت 3-4 شب مجبور شدی با صدای بلند مثل اسب بخندی؟ که چی؟که مامانت فکر نکنه ترسیدی.تا حالا 4 شب در به در داروخانه ها شدی واسه 3تا قرص.می دونی چرا؟ ببخشید یادم نبود .خودم بهت می گم چون قیمت قرص پلاویکس یکم بالاست(دونه ای 3100تومن) معمولا بیمارستان ها از ترس اسراف نمی خرن.
تاحالا آمبولانس دم در خونتون دیدی؟ چی شدی؟تو کوچمون رو دیدی؟ از ته کوچه خونه معلومه. دیدم.دلم ریخت.باز ترسیدم.تا برسم خونه ده دفعه زنگ زدم.اشغال بود.دم در که رسیدم داداشم گوشی رو برداشت.آمبولانس به ما ربطی نداشت.خیالم راحت شد ولی بد عصبانی بودم.از دم در آسانسور تا بالا سرش داد زدم که چرا تلفن رو اشغال نگه می داری؟وقتی رسیدم بالا صدام به وضوح گرفته بود.
دوست عزیز من تو پست پیش یکم خواستم درد دل کنم.چون درد از دلم به زبونم رسیده بود .خواستم بگم که به چشام نرسه...که مجبور نشم بغضم رو پیش هر نامردی بشورم.برا من از جامعه فلسفه نباف.جامعه ای که برا آدماش قد 3100تومن ارزش قائل نیست به درد من نمی خوره.طبیعیه منم برا آدماش سوپاپ اطمینانم.باید بگم بخندم.من آدم مزخرفی محسوب می شم.والبته به اونا به اون مدینه فاضله اعتراضی ندارم.من به تو اعتراض دارم که یا داری ادای آدمای ...ولش کن.حرف زیاده.
من واقعا دلم گرفته ولی همش فدای یه لحظه.همش فدای اون لحظه که عزیز ترینم 2تا قند میندازه تو استکان چاییم.همش فدای اون لحظه که دوستم از دستم ناراحته..بهم تشر می زنه.می گم بهش ربط نداره ولی باز می زنه.همش فدای اون لحظه ای کسی از سر بیکاری و بیخوابی اس ام اس می ده که دوست دارم.همش فدای سر دوستی که وقتی می گه من دیگه به مشکلاتت کاری ندارم دروغ از چشاش می باره.
مرتضای عزیزم.دوست خوبم.من فقط دلم گرفته بود.می خواستم یکم حرف بزنم..فقط همین.قبول دارم اشتباه کردم.اون پست من باعث شد.خیلی ها دلشون تنگ شه واسه حرف زدن.تو جواب دادی ناصر به تو پرید.من به تو.امیر به تو.من به همه.فاطمه طهرانی به خیلی ها.مجید...و همه ی اینها در حضور سال صفری ها. یا بدتر.کسانی که شاید تو و حتما من باهاشون رودربایستی دارم.من واقعا نمی دونم چرا یه درد دل ساده به اینجا کشید.منو حلال کن.ولی من با تو نبودم.من با تفکری بودم که حذف می کنه.که حتی با حذف راحت نمی شه.خسته شدم بس که زیر پاهاشون له شدم و هیچی نگفتم.هنوز خیلی هاش رو نتونستم فراموش کنم.من هنوز راجع به اردوی شمال امسال سوال دارم.من هنوز نفهمیدم.چرا مشهد اون جوری بود.من هنوز خیلی سوال دارم.
من نباید پست قبل رو می نوشتم.اشتباه کردم.باید توئون بدم.از سر دلم حرف زدم نه عقلم.حرفایی گفتم که نباید چیزایی که نباید رو شنیدید و چیزایی که دوست نداشتم رو از من دونستید.این پست آخر منه.اینم توئونش.اینجا چیزایی دیدم که دوس داشتم.دوستایی پیدا کردم که دوسشون دارم.
شاید وقتی دیگه...وقتی فراموش کردیم هم دیگه رو وقتی باهم غریبه شدیم تونستم حرف بزنم.
یه هشدار.یا شاید خواهش...من اصلا دوس ندارم راجع به این پست و مطالبش با کسی حرف بزنم.خداحافظ
mazozo
شايد اولين باريه كه اينقدر دوست دارم بنويسم و نقد بشم شايد بيشتر دوست دارم فحش بشنوم. فحش بخورم.نه از سر مسخرگي و عصبانيت كه از عقل از اصلاح.جدي. الان دوس دارم نصيحتو.تحسينو.شايد دروغ رو...هنوز مرتب نمي نويسم .هنوز نمي دونم تا كجاي حرفام رومي خوام بگم.تف به محافظه كاري لعنت به محافظه كاران.لعنت به اين زندگي كه تا مياي فكر كني حتي قبل از حرف زدن.يه چماق مي خوره تو سرت با اين استدلال كه بالاخره بايد زندگي كرد.اين بالاخرش منو كشته. دست چپم روي شقيقه ي چپمه و هر چند ثانيه يه جمله تايپ مي كنم.هيچ وقت دوست نداشتم وندارم اينجا يا هر جاي ديگه اي كه به مخاطبام اطمينان ندارم اين حرف رو بزنم ولي حالا كه قضيه بي خياليه مي گم..چرا كه نه؟چرا نگم؟بي خيال زندگي؟!! مي گم.با صداي بلند.هر چند لرزان و ترسو مي گم... دلم گرفته.بيشتر از هميشه.بيشتر از همه از خودم از خدام .بيچاره خدا.ديوارش از همه كوتاه تره.الان عليرضا بايد برگرده بگه:.آدمي كه هيچ وقت به دوروبرش نگاه نمي كنه موقع رد شدن از خيابون تصادف ناگريزشه.تازه اين يكي از دسته گلاست.دست چپم خسته شد از رو شقيقم برش داشتم.يكم براق تر شدم يكيشو دارم مي نويسم.دستم خواب رفته همين الان به خودم قول مي دم از متنم كوتاه نيام اگه نوشتي ديگه نمي توني كوتاه بياي.حداقل براي همين پست.دستم داره اذيت مي كنه انگار دارن هزار تا سوزن رو يهو فرو مي كنن توش.نئئئئئئئئئه با؟؟؟؟؟ غير ارادي بود.دارم به اين مهارت مي رسم كه خودمو دست بندازم و بخندم.مگه قبلا كسي رو دست مي گرفتم؟چه حرفي زدم...جدي نگيريد.چه قول چرتي دادم به خودم حداقل براي اين پست(!) مسخره ي مزخرف.دلم گرفته از دوستاي دبيرستانم.اونايي كه مثل بت مي پرستيدمشون.من اينجوريم افراط و تفريط جز لا ينفك منه.بين خودمون باشه.فك كنم همه ي تركا اين طورن.قبل از هر برخوردي استثنائات رو قبول مي كنم...الان دست چپم مشت شد و رفت زير گونه هام تكيه كرد.از اونا مي گفتم.نمي دونم چرا حس مي كنم راهمون از هم جداست؟يه بار هادي به شوخي ميگفت :هدف من اينه كه آخرش بشم بيل گيتس تو مي خواي برسي به رضا موتوري.الان نمي دونم چقدر شوخي مي كرد.دارم تو دانشكده يه دوست پيدا مي كنم خيلي نازه دوسش دارم.اونم منو احتمالا..چيه؟آمار گيري مي كني؟آخ آخ من چه قولي داده بودم؟ نترس هنوز سرش هستم فقط دستم يكم داره خواب مي ره.از دوست جديدم مي گفتم گربست.آره گربه .وقتشه بگي نئئئئئئئئه با ولي زهر مار مي شنوي اگه بگي حداقل مي دونم گربه صفته.راضيم.يعني دانشكده ته كشيد غير گربه هاش نموندن؟نبووووووووووود؟ به كسي بر نخوره.قوله ديگه مگه نه ؟حالا واقعا سوتي كه دادم قابل برگشته؟تجربست؟ فاجعست؟هرچي بزرگتر شيم غليظ تر مي شه؟بازم تكرار مي كنم؟گفتي بالاي پنجاه درصد؟جووني بود؟خدايا چرا مجيد بعد از اين كه گفتم با تعجب پرسيد همييييين؟ مگه كم بود؟دلش سوخت؟چون تقريبا مطمئنم چن وقتي سرش خيلي گرمه و نمياد اين ورا راحت اسم بردم..بگذريم.مي گن از كم خونيه.خواب رفتن دست و پا.ناراحتم مي كنه.راستي من راجع به نگاه خيلي سوال دارم.مگه چه چيز عجيبي بود كه بايد انقدر با تعجب ديده مي شديم؟مي شدم؟ولش كن. اصلا نمي تونم چيزي بگم.ولي من اين يكي رو گذاشته بودم كه فقط ببينمش و ازش ياد بگيرم.بهش احترام بزارم.دوسش داشته باشم با دوم شخص جمع.خرابش نكن.نكنيد. مي گن اگه خوابي رو تعريف كني تعبير نمي شه.با كمال ميل اين كار رو مي كنم چون تعابيري كه شنيدم اذيتم كرد.تازه اونايي كه از سر ترس يا ترحم يا هر چرت ديگه اي محافظه كاري نكردن. حدود سه ساله كه تقريبا هر دوهفته اين خواب رو مي بينم كه دندون هام لق شدن و يكي يكيشون رو با دست در ميارم. وحشت مي كنم .اون روزم خراب مي شه.اگه مي دونستم راه رفتن من رو لبه ي تيغ انقدر باعث مي شه كه بفهمم دوستام دوستم دارن فقط رو لبه ي تيغ راه مي رفتم. شدم مثل مستا...هم الان .كلا هم .انقدر حرف براي گفتن دارم وانژي براي نوشتن كه به فكر مي افتم نكنه دارم زياد خودموني مي شم.راستي من بابت اين پست واقعا معذرت مي خوام چون كاملا بداهه نوشتم و از سر شكم شايد خودم بتونم بگم ازسر دل.احتمالا انقدر نبايد به خودم حق بدم.مي دادم كه وقت بقيه رو با حرفايي كه شايد كمترش رو بفهمن بگيرم.واقعا معذرت مي خوام.بزار آخرين حرف بي سرو تهم رو هم بگم.يه دوستي تشر زد كه انقدر به من نگو ببخشيد.دوستيمو از پستو در آوردم هر چي دارم مال اون.حافظم دلش گرفته از صبح تا حالا از هفته پيش.از خيلي وقتا.سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي.دل ز تنهايي به جان آمد خدايا همدمي.چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو.ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي.زيركي را گفتم اين احوال بين خنديدو گفت.صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي.در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست.ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمی اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بيغمي.سوختم در چاه صبر از شمع چگل.شاه تركان فارغ است از حال ما كو رستمي.خيز تا خاطر بدان ترك سمر قندي دهيم.كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي.آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست.عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي.گريه ي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق.كندرين طوفان نمايد هفت دريا شبنمي