چند وقته تو فكر تغييراتم...تغييراتتم درست تره...يعني به اين فكر مي كنم كه از دبيرستان تاحالا چقدر عوض شدم. مثبت ؟منفي؟ پيشرفت؟4سال ديگه چي؟
خيلي خواستم بنويسم ولي ديدم بايد همشو سانسور كنم. بماند.
رفته بودم سلف مدرسه. بعد از غذا خواستم دستهام رو بشورم كه ديدم يه پسر اول راهنماي داره زمين رو طي مي كشه.. خيلي تعجب كردم.واقعا داشت زحمت مي كشيد .صداي نفسهاش به وضوح شنيده مي شد.پيش خودم داشتم به طرح حاجي نمره مي دادم كه انگار برق گرفتتم... مي دوني چي شد؟ ما خودمون هم اين كار رو مي كرديم. دقيقا همه ي بچه ها. هر 90 تامون .بايد سفره رو پاك مي كرديم.ليوان ها رو مي شستيم. زمين رو مي شستيم و طي ميكشيديم و ازين جور كارا.درست يادمه كه ليوان ها بعداز ما شسته مي شد ولي تا ليوانها رو تميز نمي شستيم نمي تونستيم بريم سر كلاس.
از صميم قلب يادش بخير.اون موقع به چي فكر مي كردم! حالا ؟چقدر عوض شدم!!! بدون ترديد و با اطمينان مي گم دغدغه هاي اون روزم جدي تر وانساني تر بودن...الان: به من چه؟همين؟ مي خواي فحش بدم؟ مي خنده
يادمه كه يادمون دادن بايد زحمت بكشيم.بايد كار كنيم. پولدار و غير پولدار.شاگرد اول و غيرش.همه. دقيقا همه.
فكر كنم معلوم شد جهت تغييراتم.
يكم عصبانيم. شايد تو نوشتنم تاثير گذاشته...
