این داستان واقعی است:
سوار اتوبوس بیمارستان شریعتی شدم.
جلو نشستم. جلوی جلو
اتوبوس تقریبا خلوت بود.سرم رو گذاشتم روی میله ی جلوی صندلی.
یادم نیست به چی فکر می کردم ولی یادمه به کفشهای آدمایی که وارد می شدن خیره شده بودم...
پله ی اول .دوم. سوم.
کفشایی وارد شدن که معلوم بود زمانی تازه بودن و البته به روز...امروز فقط تمیز
راننده گفت : حاج آقا پولیه ها...
منم تو عالم خودم بودم که پیرمرد ریتم نگاهم رو بهم ریخت.
پله ی اول...مکث...
بالاخره پیرمرد به حرف اومد : اشکال نداره. حالا یه بارم ما سوار اتوبوس پولی می شیم.
اون روز نفهمیدم دلم برا خودم داشت می سوخت یا پیر مرده !!!
