تبليغاتX
mazozo

mazozo

بهترین اسمی که صدا شدم

 

 

این داستان واقعی است:

سوار اتوبوس بیمارستان شریعتی شدم.

جلو نشستم. جلوی جلو

اتوبوس تقریبا خلوت بود.سرم رو گذاشتم روی میله ی جلوی صندلی.

یادم نیست به چی فکر می کردم ولی یادمه به کفشهای آدمایی که وارد می شدن خیره شده بودم...

پله ی اول .دوم. سوم.

کفشایی وارد شدن که معلوم بود زمانی تازه بودن و البته به روز...امروز فقط تمیز

راننده گفت : حاج آقا پولیه ها...

منم تو عالم خودم بودم که پیرمرد ریتم نگاهم رو بهم ریخت.

پله ی اول...مکث...

بالاخره پیرمرد به حرف اومد : اشکال نداره. حالا یه بارم ما سوار اتوبوس پولی می شیم.

اون روز نفهمیدم دلم برا خودم داشت می سوخت یا پیر مرده  !!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 8:57  توسط رضا  | 

 

 

فکر می کنم خیلی از ناهنجاری هایی که تو رابطه ام با بقیه پیش میاد بخاطر اینه که طرف مقابلم رو به عنوان یک انسان که دارای حداقل شعوره در نظر نمی گیرم یعنی مثلا بعد یه هفته به خودم می گم:

" آخه من چی فکر کردم که این حرف رو زدم یا این کارو کردم؟طرف هر چی ام که باشه می فهمه دیگه..."

تازه اگه طرف هیچی ام نگه متاسفانه خوشحال می شم که چی؟که تا دسته سرش کلاه گذاشتم یا خرش کردم...خدایی خب یکم باید مرد باشم دیگه. مگه نه؟

سعی می کنم از این به بعد یه حداقل هایی برای اطرافیانم در نظر بگیرم.

(انصافا من خودم این جوری نیستم یا شاید فقط یکم اینجوری باشم ولی چون روم نشد اسم ببرم یا ضمیر دوم شخص بکار ببرم خودم رو گفتم... اصلا هر جور دوست داری فکر کن ... همین که هست.)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 9:59  توسط رضا  | 

 

آخه چی بگم؟

می خوام باهات دو کلمه مردونه حرف بزنم !

ببین مزوزو خودت می دونی من آدم فیلمی ام ولی به موت قسم الان دارم راست حسینی حرف می زنم.


بعدم چیه؟تا حالا حس نکردم نسبت به جنبنده ای وظیفه دارم تاثیر مثبت بذارم یعنی اصلا تو این خط وخطوط نیستم پس بفهم... حرف دلمو دارم می گم:

باور کن..


"هر چی ام که تو نفهمی بعضی ها هنوز با مرام موندند."

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 0:36  توسط رضا  |