تبليغاتX
mazozo

mazozo

بهترین اسمی که صدا شدم

"خب آره... همه ی اینا درست ولی بالاخره باید زندگی کرد."

متاسفم

دیگه "باوری" واست نمونده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 9:53  توسط رضا  | 

دیگه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم.
می خوام داستان اولین شکست عشقیمو بگم
امیدوارم پیامدهای بدی واسم نداشته باشه.
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون... من خیلی زود شروع کردم به حرف زدن و واس خودم مزوزویی بودم خلاصه کلی تحویل گرفته میشدم... از مرحله پرتتون نکنم  بغیر از قدرت تفکیک مسایل ساده که هفته پیش موفق به کسب این مهارت شدم(می دونم
علی اینم قبول نداره) سایرمهارتای زندگی رو در کودکی داشتم
لکن بنده مورد توجه یکی از دخترهای فامیل قرار گرفتم(توجه به مهارتی که هفته پیش کسب کردم الزامیست) و به اعتراف خود ایشان با هم قول وقرار ازدواج گذاشتیم البته چون من قادر به تکلم کامل نبودم فقط با سر تایید می کردم.
خلاصه بینی وبین ا.. گفت "تو بزرگ شدی باید بیایی منو بگیری..."
ولی وقتی اولین خواستگار متناسب پیدا شد به من پیشنهاد یه بستنی داد که همه چیزو فراموش کنم... "هرگز...هیج وقت اینو ازم نخواه" ولی مطمئنا اگه شما هم بودین نمی تونستین باپیشنهاد دوتامقاومت کنین منم عشقمو فروختم
الان...
به جون خودم راس میگم ... یادش بخیر چقدر خاطرخواه داشتم
دیگه عشقمو نمی فروشم... اونم چی به دوتا بستنی.........ها؟آیس پک؟اذیتم نکن...پس سه تاش کن راستی این مزوزوئه
دوسش دارم دوتا
 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 2:6  توسط رضا  |