دفتر خاطراتمو مرور می کردم(چیه؟خب هر کسی...تاکید می کنم "هرکسی "می تونه لایه های شخصیتی متفات و حتی متناقضی داشته باشه...حتی من)
به چیز های جالبی برخوردم
دلم از خیلی روزها با کسی نیست
تو دلم فریادو فریاد رسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلهاش
پرپردستهای خاروخسی نیست
دیگه دل با کسی نیست...
اون موقع مزوزوحدودا یک سالش بود
همیشه ترسم این بود که وقتی شروع کنه به حرف زدن دروغ بگه...باور کن جدی می گم.
نمی دونم چی بگم.دوران بدی بود.پارسال رو می گم.شاید سال بعد هم همینو بگم.راستی تو چی میگی ؟
حالا بعد یک سال ...هیچی.جز این که:
من و رسوایی و این بار گناه
تووتنهایی و چشم سیاه
کاش...(شاید به قول علیرضانباید حقیقت رو تو صورت کسی تف کرد.)

